گرگان - چهارشنبه 27 تير 1397 - دما درجه سانتیگراد




1384/6/14 - شماره 266
تجربه مرگ
احوال مساعدي نداشتم . افكارم بسيار مغشوش بود ، به چهار راه كه رسيدم با بي حوصلگي به دو سوي خيابان نگاه كردم ، ولي وسيله نقليه اي نديدم ، به راه خود ادامه دادم اما يك باره صداي بوق اتومبيلي كه به سرعت به سمت من در حركت بود ، توجه مرا به خود جلب نمود. سپس صداي مهيبي را شنيدم . در همين لحظه بود كه خود را در تيرگي يك فضاي محدود يافتم ، احساس مي كردم خارج از بدن خويش در هوا غوطه ورم ، در آن وضع نظاره گر اطرافم شدم ، ناگهان متوجه شدم كه دارم بدن خويش را كه در خيابان كنار اتومبيل دراز كشيده بود از هر سوئي در چند متري خود مشاهده مي كنم . مدت اندكي زمان برد تا من بدنم را بشناسم . اما هيچ احساسي نسبت به آن نداشتم ، بي تفاوت فقط نگاه مي كردم ، تصور نمودم بايد مرده باشم ، ولي هرگز متاسف نبودم ، در آن شرايط نمي دانستم به كجا بايد بروم ، هر چند فكر و آگاهي ام شبيه فكر و آگاهي زندگي مادي ام بود ولي نمي توانستم آن ها را تصوير كنم . پس از مدت اندكي ديگر دغدغه اين كه بايد كجا بروم يا چه كاري بايستي انجام دهم را نداشتم . چرا كه بدون هيچ هراس و ناراحتي از اين وضعيت از سكوت و آرامشي فراوان لذت مي بردم . چندين متر در هوا بالاي سر همه بودم و مشاهده مي كردم كه مردم از هر طرف به سوي صحنه تصادف مي آيند. صداي آن ها را واضح نمي شنيدم ولي مي توانستم درك كنم كه آن ها چه مي گويند . حتي مي توانستم قبل از آن كه آن ها صحبت كنند با نگاه كردن به آن ها فكرشان را بخوانم كه چه خواهند گفت ! پس از مدت بسيار اندكي ، آمبولانس سر رسيد . چرا كه بيمارستان در همان خياباني بود كه من تصادف كرده بودم ؛ آن ها مرا روي برانكار گذاشته به داخل آمبولانس منتقل نمودند، راننده با سرعتي شتاب آلود، آژيركشان ما را از محل حادثه دور كرد. در داخل آمبولانس تكنسين اورژانس چيزي به بدنم تزريق كرد ولي تمامي كوشش ها بي ثمر مي نمود؛ جسم روي بر انكار واكنشي از خودنشان نمي داد. با اين كه ارتباط من با تنم قطع شده بود ولي باز حس مي كردم در تن مادي خود هستم . اما از اين وضع ،ناراحتي و دردي احساس نمي كردم ؛ حس مي كردم كه دارم لحظه ، لحظه اوج مي گيرم ، وجود سيال و سبك من چيزي مثل امواج بود . در ابتدا و انتهاي حادثه همه چيز به سرعت حركت مي كرد، وقتي كه از بدنم خارج شدم ،مثل آن بودكه در شكلي ديگر فرو رفتم ، شكلي شفاف و غير مادي اما شبيه به بدن انسان ! تن جديد خود را مي ديدم ولي درباره آن هيچ فكري نمي كردم . در شرايط جديد گرماي آرام بخشي احساس مي كردم، هيچ بو يا مزه اي را حس نمي كردم احساس جسمي و مادي نداشتم ؛ نمي توانستم اجسام مادي را لمس كنم اما بر قوت بينايي ام افزوده شده بود . حس مي كردم به انرژي تبديل شده ام . در حالي كه به پرواز در آمده بودم به محيطي خاكستري وارد شدم . من سعي مي كردم خود را به نوري خاكستري و غبار آلود كه در جلويم در حركت بود برسانم. هنگامي كه به نزديكش رسيدم اين نور روشن تر شد، نمي دانستم اين هاله نوراني بي شكل همچون دود بخار زير نور چراغ كه در آن رنگ هاي آبي ، نارنجي ، زرد و طلايي وجود داشت چه بود؟! اين نور چشم را نمي آزرد و از بينايي ام نمي كاست ، با يك كششي نيرومند به سوي آن كشيده مي شدم و با نزديك تر شدن به آن احساس شاد و آرام بخشي به من رخ مي داد . بعد از مدتي متوجه شدم كه در اطرافم موجوداتي شبيه من اما درخشان تر از من وجود دارند كه كند تر از من در حركتند . پس از اندكي ارواح آشناياني را كه مدتي پيش مرده بودند با خوشحالي اطرافم را احاطه كردند. احساس مي كردم آن ها مي خواهند به من كمك كنند . تن آن ها غير مادي ، شفاف و روشن بودند. از مشاهده آن ها احساس لذت ، خوشي و سبكي مي كردم . در اين مدت هرگز فكر نكردم تا از آن ها بپرسم كه به كجا مي روم ؟ چه اتفاقي برايم خواهد افتاد ؟ آيا من به طور كامل مرده ام ؟! و آن ها نيز هرگز با من هيچ سخني نگفتند. هاله نوراني مرا در ميان خود احاطه نمود. در آن هنگام مرور و مشاهده وقايع زندگي گذشته ام به صورت تصاوير ذهني اما گويي زنده و واقعي آغاز شد . همه چيز به طور كلي مانند تصاوير اسلايد ، سريع عوض مي شدند. اما با اين وجود احساسات موجود در اين تصاوير دوباره تجربه مي شدند. نمايش مرور زندگي از لحظه آغاز تا لحظه تصادف به صورت ترتيب زماني وقوع آن ديده مي شد. بااين كه نمايش تصاير چند دقيقه بيشتر نبود اما تكرار گذشته برايم بسيار جالب و لذت بخش بود. وقتي مرور زندگي ام تمام شد . ذهنم به تامل و نتيجه گيري از زندگي و اعمالم مشغول شد،احساس كردم ذاتي به نسبت انسان دوستانه زايد نسبت به هم نوعانم داشته ام . پس از آن يك احساس رهايي به من دست داد . در اين حين يك باره هاله نوراني از من دور شد . حس مي كردم كه بايد به سوي زندگي مادي برگردم در اين لحظه تلاش مي كنم تا اين امر صورت نگيرد زيرا در حال تجربه رويدادهاي نوين و لذت بخشي هستم . اما ناخودآگاه با رفتن در فضايي آبي رنگ مايل به خاكستري تيره به حالت پشت خوابيده از آن محيط پر ماجرا خارج شده و آهسته و بي هيچ تلاشي به يك باره به درون آمبولانس برگشتم . آمبولانس وارد حياط بيمارستان شد . به سرعت مرا از آمبولانس بر روي تخت چرخ دار قرار داده و به سمت بخش اورژانس انتقال دادند. وجود سيال من از ديوار بيمارستان به راحتي وارد راهرو شد ، گويي ديوارها با نزديك شدن من ،كنار مي رفتند، هيچ جسم مادي برايم قابل لمس نبود،مي دانستم كه در حركتم ولي احساس تحرك نمي كردم و در يك لحظه دريافتم كه وارد اتاق عمل شده و در كناري نزديك سقف قرار گرفتم . هيچ كس متوجه حضورم نبود. كادر پزشكي پيرامون تن مادي من جمع شده بودند ، پزشكي شروع به فشار دادن به ناحيه سينه ام نمود، در همان حال پرستاري لوله اي به حلقم فرو برد و به اين طريق سعي در دادن تنفس مصنوعي نمود. پزشكي ديگر آمپولي به تنم تزريق كرد . با اين همه هيچ واكنش مثبتي رخ نداد . درست در همين لحظه صداي پزشكي را شنيدم كه مي گفت : رمز صوتي . در اين هنگام كه در فضاي اتاق شناور بودم ، از چيز ثابت و سبكي عبور كردم اين چيز را از پهلو به وضوح احساس مي كردم . احساس تنهايي ،افسردگي وترس شديدي مرا فرا گرفت . مي دانستم كه ارتباطم با ديگران به كلي قطع شده و نمي توانم با كسي صحبت كنم . تصور مي كردم اگر دوباره به تنم وارد نشوم براي هميشه خواهم مرد ، براي خويشان و آشنايان غصه مي خوردم كه بعد از مرگم چه حالي خواهند داشت ، احساس آن ها را تصور و حس مي كردم ؛ از سويي ناراحت كارهاي مهمي بودم كه هنوز به اتمام نرسيده بود و با خود مي گفتم براي مردن هنوز جوان هستم . ولي با اين وجود ميل داشتم در وضعيت جديد بمانم . اما حس مي كردم بايستي زود تصميم بگيرم كه در تنم بمانم يا از آن بيرون باشم ، حس مي كردم نمي توانم براي مدتي طولاني بيرون از تنم بمانم . به اين ترتيب تصميم گرفتم كه باز گردم . در تمام اين مدت همه پزشكان و پرستاران را مي ديدم كه براي نجاتم تلاش زيادي مي كردند. چندين بار با دستگاه ،شوك الكتريكي دادند اما چيزي حس نمي كردم ولي رفته رفته احساس مي كردم وزنم سنگين شده و به سوي پايين كشيده مي شوم گويي عمليات كادر پزشكي و داروها تاثير خود را مي كرد. ديد كامل نداشتم ،وقتي شوك را براي چندمين بار روي سينه ام گذاشتند تن من بالا پريد. احساس كردم درست مثل يك جسم جامد به تن خود وارد شدم . هنگام بازگشت چيزي مثل يك تكان رخ داد كه مرا وارد تنم كرد پس از آن حس كردم درون تنم هستم در آن لحظه صداي پرستاري را شنيدم كه مي گفت : اوه ! جواب داد ! هنگام بازگشت به تنم صداي صوتي شنيدم و حس كردم در منطقه نامحدودي مثل يك قيف كه بسيار تيره بود قرار گرفته ام و به سرعت از نا حيه سر به سوي تنم باز مي گردم . پس از ورود به تنم احساس درد و سوزش شديدي كردم به هر حال حدس مي زنم كه حدود 15 الي 20 دقيقه ازتنم بيرون بودم. پس از آن كه به جسم بازگشتم ،چندين روز در حالت غير طبيعي بودم ، وقتي حالم كمي بهتر شد پزشك مراقبم به من گفت: «شما يك شرايط بحراني را پشت سر گذراندي». و من گفتم : مي دانم و بعد تمام تجربه ام را از ابتدا تا انتها برايش تعريف كردم . او از شنيدن اين وقايع، متحير شده بود و از تعجب نمي دانست چه بگويد؟ پس از اين تجربه ، ذهنم مهم تر از تنم بود. عده اي مي گفتند كه رويشان اثري تسكين دهنده دارم . اكنون احساس مي كنم سازش بيشتري با آشنايان دارم و مي توانم روحيات و احساسات آنان را بهتر درك كنم و يا پي به حالات دروني آنها ببرم اين تجربه باعث آغاز طرز تفكر و شكل جديدي از زندگي برايم شده به طوري كه ديگر از مرگ هراسي ندارم ، چرا كه آن را يك بار تجربه نموده ام . گنبد قابوس-زمستان 1375