گرگان - یکشنبه 28 بهمن 1397 - دما درجه سانتیگراد




1384/5/1 - شماره 250
اسدالله معطوفي ، محقق و پژوهشگر :عنصر اصيل گرگاني در حال نابودي است
اشاره : -سال 80 است و در يكي از غروبهاي سرد زمستان تهران ، با دوستان مشغول تماشاي فيلمي سينمايي از تلويزيون هستيم . در فاصله پخش پيامهاي بازرگاني ، يكي از دوستان كانال را عوض مي كند تا دريابيم كه شبكه يك در حال پخش زنده جنگواره اي در گرگان با حضور هنرمندان نامي صدا و سيماست. پس از گذشت مدتي مجري معروف تلويزيون با جملاتي مهيج خبر از حضور چهره اي در جمع را مي دهد كه به گفته او ، آوازه تلاشش در راه ثبت يادگارهاي گرگان باستان مرزها را در نورديده و محققان خارجي ، بسيار از يافته هاي او در راه شناخت منطقه ياري مي گيرند. اسدالله معطوفي ، اسدالله معطوفي ، …، اسدالله معطوفي به بالاي سن مي آيد و بعد از اعلام خبر اصرار محققان ملي مبني بر معرفي و تقدير از او، در حركتي نمادين به پاس تلاشهايش براي گرگان زمين ، كليد طلايي شهر به او اهدا مي شود… معطوفي در ميان تشويق همشهريانش دوباره به ميان جمع بر مي گردد تا باشد كه باز فردا ، فراموش شده دور از ديد مسئولان به كار و كوشش براي اعتلاي نام گرگان بپردازد. --نه ، نمي شود از معطوفي و تلاشش گفت اما منش والا و انديشه هاي انساندوستانه اش را فراموش كرد. يكي از دانش آموزان قديمي وي مي گويد : « سال 63 وقتي معطوفي معلم روستاي ما بود بدون هيچ وظيفه اي با هزينه خود بر روي مقواهاي بزرگ توصيه هاي بهداشتي مي نوشت و آنها را در نقاط پر رفت و آمد روستا وصل مي كرد . او آن قدر با دانش آموزان گرم برخورد مي كرد كه ما بدون هيچ احساس فاصله اي با او ، براي اينكه در وقت و هزينه صرفه جويي كنيم نسخه هاي افراد بيمار ده را به وي مي داديم تا معطوفي از شهر ، برايشان داروهاي مورد نياز را تهيه كند.» ---چه از وي بايد بنويسيم تا كليشه نشود و چگونه بايست به او پرداخت تا حق ادا شود. اما معطوفي، معطوفي شخصي است كه در اين دوره بي مسئوليتها، عاشقانه براي حفظ ميراث گرگان تاريخي ديروز و گلستان امروز مي كوشد و در اين راه چنان مشغول است كه زندگي و آمالش نيز گرگان و گرگان شده است . چنان گرگاني كه براي حفظ تاريخ و تمدن و فرهنگ آن ،هر روز در گوش فرزندان نوجوانش مي خواند كه « اگر براي من مرگي ناگهاني پيش آمد شما وظيفه داريد كارهاي نا تمام من درباره گرگان تاريخي را به پايان برسانيد. همين ، همين و بس » آقاي معطوفي ، شما اصالتا اهل كدام محله گرگان هستيد؟ آن گونه كه از اسناد تجاري در اختيار بنده بر مي آيد تا سه پشت پدري من اهل محله سرچشمه بودند. يكي از اسنادي كه در انتهاي كتاب «تاريخ ، فرهنگ و ادب گرگان و استرآباد» آمده است ممهور به مهر پدر پدر بزرگ بنده كه به اتفاق تقوي ها براي داد و ستد به باد كوبه شوروي مي رفتند است و نسل به نسل از وي تا نوه ايشان يعني پدر بنده رجب معطوفي و خود من در سرچشمه به دنيا آمده ايم . مادر من مهر انگيز مرشدي نيز به دنيا آمده كوچه اي در بين نعلبندان و دربنو درست پشت مدرسه امام صادق فعلي بود. مي گويند رفتار و منش پدر و مادر تاثير بسياري در رفتار فرزند دارد آيا در مورد خود اين نظريه را تاييد مي كنيد؟ پدرم به دليل جديت و تلاشش براي من سرمشق بود . وي كه يك مكانيك و سطح سوادش تا ششم ابتدايي بود هر وقت كاري را شروع مي كرد دست ازتلاش بر نمي داشت تا آن را به اتمام برساند . به ياد دارم در يكي از تابستان هاي نوجوانيم كه براي كمك و يادگيري به مغازه او رفته بودم از دستگاهي رفع نقص نمي شد و پدر نيز آن را رها نمي كرد. من نيز در اثناي كار سه چهار مرتبه خوابم برد اما وي در آن نيمه شب مرا بيدار مي كرد تا كار را ببينم و ياد بگيرم. آن مغازه مكانيكي در كدام نقطه شهر بود؟ پدر در ابتدا مغازه اي واقع در خيابان سرخواجه داشت ليكن به دليل رواج يكسري پمپهاي آب و سمپاشهاي جديد و نيز بنزهاي آلماني چهارده نفره ، براي رونق كار مغازه اي در آق قلا بنا كرد و ما نيز به همراه خانواده به آنجا رفتيم. پس زندگي شما در بين تركمنها ، در علاقه شما نسبت به اين قوم بي تاثير نيست. اتفاقا دليل گرايش بنده به تركمنها همين زندگي سه چهار ساله در مناطق تركمن نشين است. ما مي خواهيم با شما به سبك تاريخي گفت و گو كرده و آرام آرام از گذشته به حال برسيم. پس براي اينكه تسلسل كار ما از بين نرود به سراغ دوران كودكيتان مي رويم . گفتيد در سرچشمه به دنيا آمديد از روزهاي خردساليتان در آن محله بگوييد. من سبزه مشهد را نيز به همراه سرچشمه ،زادگاه و محل خود مي دانم زيرا با آنكه در آن دوران كودكي در گرگ بازي ،تپه بازي ، فوتبال و … با هم سن و سالانمان درآن محل رقابت و كركري داشتيم اما اختلاط ما با بچه هاي، سبزه مشهد نيز بسيار بود. يادم مي آيد عصر ها وقتي با بچه ها در ميدانگاهي پشت مسجد امام حسن ( ضلع شمالي مصلي ) در واقع همان ميدان شور استراباد قديم ،جمع مي شديم اشعار ريتميك و زيباي گرگاني را زمزمه مي كرديم . مثلا وقتي كلاغها را مي ديديم مي خوانديم كه « كُلاغ ،كُلاغ ، قَر قَر ،از دست ماراندر … » ،جالب اين بود كه بزگترها هم به اين اشعار بسيار علاقه داشتند . نمونه اش مادر بزرگ پدري خود من كه گنجينه اي از اين اشعار بود . آري بازيهاي آن روزها و رفتن به مدرسه فردوسي از بهترين خاطرات كودكي بنده مي باشد. آيا ميدان شور همان ميدان واقع در پشت مصلي است كه اكنون تبديل به فضاي سبز شده است ؟ اصلا چرا به آنجا ميدان شور مي گفتند؟ اين را هم ناگفته نگذارم كه آنجا يك سردابه آب زيرزميني معروف هم داشت كه ما بچه ها بعد از بازي براي خوردن آب به سراغ آن مي رفتيم . اين سردابه كه اهالي آب شرب خود را از آن تهيه مي كردند آخرين بقاياي قناتهاي شهر بود. آيا همبازيان آن روزهاي خود را به ياد مي آوريد؟ پسر عموي پدرم رضا معطوفي ، مهتايي كه اكنون شغل آزاد دارد، موسوي ،شيرنگي و دوستان ديگر دبستان به كجا مي رفتيد؟ آيا معلم كلاس اول و همكلاسيهاي خود را به خاطر داريد؟ سال اول به دبستان فردوسي سرچشمه مي رفتم كه در حال حاضر سردار جنگل نام دارد. من از سال اول تا سوم در اين دبستان چند هكتاري تحصيل مي كردم ، معلم كلاس اول من رجبعلي جوا بود كه بعد ها نام خانوادگيش را به احمدي تغيير داد. همچنين تا آنجايي كه يادم مي آيد ضيايي ، شاهيني ، محمدي ، ابراهيمي ، تقوي و سه چهار نفر با نام خانوادگي مفيدي از هم كلاسيهاي كلاس اول من در سال 42 بودند. روز اول مدرسه در ذهن بسياري از افراد مي ماند. شما از آن روز خاطره اي نداريد؟ يادم مي آيد كه پدرم مرا به مدرسه رسانده و بعد از تقسيم بندي و به كلاس رفتن من به خانه نرفت. آن روز به دليل طول كشيدن تشريفات ابتدايي زنگ اول را بسيار دير زدند و من به تصور اينكه بايد به خانه برويم قصدخروج از دبستان را داشتم كه پدرم به من گفت بايدتا زمان شنيدن صداي اذان كه خبر از رسيدن ظهر مي دهد در مدرسه بماني . بعد از سه سال ابتدايي تحصيلي در دبستان فردوسي ،به كدام مدارس رفتيد؟ دو سال در دبستان جعفري ،يك سال در بهمن ، يك سال هم در مدرسه سميه چهار راه ميدان كه در زمان ما شير و خورشيد نام داشت بودم و سالهاي 8 و 9 را در آق قلا خواندم . معلمان ما در آق قلا نيز آقايان طعنه ، صحنه ،وكيلي ،كفاش و اردلان بودند كه اين دوتاي آخر از گرگان به آنجا مي آمدند. اين راهم بگويم كه هفت الي هشت سال پيش در آخرين سال كار آقاي كفاش ، با وي همكار شدم . بعد از برگشتن از آق قلا در كجا به تحصيل پرداختيد؟ از دبيران وهمكلاسيهاي آن دوره تان نيز بگوييد. محل تحصيل من در آن زمان استرابادي و ايرانشهر بودو معلمان ما نيز مفيدي ، صالحي ، هوشنگ رضاياني ، كريمي ، ژند و … بودند . تا آنجا كه به خاطر دارم مصيبي ، شاهيني ، خوشابي ،موسوي ، مفيديان ، جعفري ، ضياء موسوي ، كريمي و طارم وند هم از همكلاسيهاي آن دوره ام بودند. فضاي اجتماعي و سياسي دبيرستانهاي گرگان در آن سالها چه گونه بود؟ فضاي مناسبي براي فعاليت وجودنداشت خود من در آن سالها با خواندن كتابهايي از صادق هدايت ، صادق چوبك ، و ماهي سياه كوچولو صمد بهرنگي به حد يك مبتدي داراي شم سياسي شده بودم . در سال يازدهم تحصيلم اولين حركت خاص در دبيرستان ما ، قرار دادن اعلاميه اي عليه شاه در محل تابلوي اعلانات مدرسه بود كه بنده به اتفاق يكي از دوستان آن را برداشته و قصد كرديم تكثير و پخش كنيم اما به دليل پيدا نكردن محلي براي نشر و نيز منع يكي از معلمان نتوانستيم تصميم خود را عملي كنيم . در سال آخر تحصيل نيز گروهي از دانشجويان دانشگاه اقتصاد بابل كتابهاي صمد بهرنگي و افراد ديگر ، اشعار ضد رژيم علي معلم دامغاني با نام مستعار شاعر معلم و نوارهاي ضد شاه را در دبيرستان پخش كردند . آن سال يكي از همكلاسيها روي تخته كلاس عبارت « به جاي انقلاب سفيد ، انقلاب سرخ و خونين »‌را نوشت كه اين موضوع سبب شد عده اي از بچه هاي كلاس مانند خاندوزي ، منصور و … را دستگير كنند. مثل اينكه ، شما در آن سالها اوقات زيادي را نيز صرف ورزش مي كرديد. بله ، از كلاس 11 به بعد بود كه وقت بيشتري را به ورزشهايي چون شنا ، فوتبال ، كوهنوردي و پينگ پونگ اختصاص دادم . در آن سال در مسابقه اي كه آقاي سيدين در استخر سيدين گذاشته بود مقام اول شيرجه و دوم شناي كرال گرگان را كسب كردم و سپس در اواخر تابستان با رهبري ايشان و همراهي چند نفر ديگر كه يكي از آن ها طعنه نام داشت مسيرهايي مانند آشوراده تا بندرتركمن را شنا مي كرديم تا براي شركت در مسابقات رده هاي بالاتر آماده شويم . در ضمن در سطح باشگاهها نيز به فوتبال مي پرداختم . درچه تيمهايي ؟ من بازيكن نوك حمله تيمهاي پاس و پرسپوليس گرگان بودم اما به دليل آنكه مربيان آن روزها در هنگام ارنج به بچه هاي طبقات پايين ميدان نمي دادند به نشانه اعتراض تيم را ترك كردم و به فوتبال در تيم محله خود سرچشمه و سپس قلعه كهنه ( گرگان جديد ) قناعت كردم .اين را هم بگويم كه درآن زمان تيم فوتبال قزاقها يكي از تيمهاي بسيار قوي و رقيب جدي ما در بين محلات و روستاهاي گرگان بود. بچه هاي آن روزهاي گرگان مثل اينكه از نسل فعلي بيشتر اهل جنگل و طبيعت بودند .درست است؟ بله بسيار زياد، مي توانم بگويم كه شير آباد ،كبودوال ،سرخ چشمه ، رنگو ، بالاي شربت و آبشار دوقلوي زيارت پاتوق اصلي جوانان بود كه من خودم بيشتر سه مورد آخر را انتخاب مي كردم. گويي طبيعت محيط مناسبي نيز براي بحثهاي سياسي و اجتماعي بود؟ بله ، در آن سالها براي جمع ما و بسياري از جمعهاي ديگر ، طبيعت محيط مناسبي براي پايه ريزي تفكر افراد براي شناخت مشكلات اقتصادي ، سياسي واجتماعي كشور و نيز انتقاد از استعمارگران بر پايه كتاب استعمار نوي دكتر صدر بود . همچنين در سالهاي 54 و 55 كه برنامه چهارم اقتصادي شاه به دليل ايجاد فاصله بين طبقات سبب بروز مخالفتهايي از سوي قشر متوسط (‌كه ما نيز جزو آن بوديم ) شده بود در محافل مختلف ،جوانان و دانشجويان به بحث و روشن كردن يكديگر مي پرداختند . به ياد دارم حتي بعد از بازي فوتبال در همان زمين به مدت نيم ساعت براي كساني كه آمادگي ذهني داشتند صحبتها مطرح مي شد. آقاي معطوفي ، مثل اينكه در همان دوران جواني كتاب « اوسانه زندگي » را با تكيه بر گويش گرگاني منتشر كرديد . به