روزنامه ای برای مردم گلستان و مازندران

GolshaneMehr.ir
Email: info@golshanemehr.ir

 

انتخاب شماره
 صفحه اول  
 اجتماعي  
 ورزشي  
 اخبار  
 ادبيات  
 خانواده  
 صفحه آخر  
 
به آباداني ايران بزرگ بينديشيم ميلاد حضرت فاطمه(س) روز زن وميلاد حضرت امام خميني(ره) مبارك باد
 صفحه اول 
 اجتماعي 
 ورزشي 
 اخبار 
 دبير جمعيت موتلفه گلستان: شعارهاي احمدي نژاد برخاسته از متن اسلام است
 انصراف يکهزار متقاضي مسکن مهر در بندرگز
 در طول دولت نهم اتفاق افتاد : پرداخت 434 ميليارد ريال تسهيلات سرمايه در گردش به واحدهاي صنعتي گلستان
 بيماري
 
 نماينده مردم گرگان و آق‌قلا: انتخاب احمدي‌نژاد بازگشت دوباره مردم به ارزش‌ها بود
 مشاور اقتصادي رئيس جمهور: برنامه اقتصادي دولت به منظور مهار تورم
 تمهيدات لازم براي احداث پارك علم و فناوري گلستان فراهم شد
 نماينده مردم ساري در مجلس: دولت بايد از افراد قوي در وزارتخانه‌هاي كشور و اقتصاد بهره بگيرد
 ممنوعيت تاسيس استان جديد در غرب مازندران
 رئيس شوراي هماهنگي تبليغات انقلاب اسلامي گلستان: شهيد بهشتي در تاريخ پرحماسه مردم ايران حق بزرگي دارد
 نماينده مردم گنبدكاووس: طرح‌هاي زيربنايي بخش آب نيازمند حمايت جدي است
 فرماندار گنبدكاووس اعلام كرد :آغاز احداث پروژه انبوه سازي مسكن فرهنگيان در گنبدكاووس
 ادبيات 
 خانواده 
 صفحه آخر 

درباره ما

نظرات و پیشنهادات


Google

اداره اطلاع رسانی گلشن مهر


 

 به بهانه‌ي عصر شعر «امام آينه‌ها»تالار فخرالدين:انتخابات انجمن شعر و ادب برگزار خواهد شد! 

ابتدای صفحه

-
عصر يكشنبه (19 خرداد 87) با SMS (همان پيامك) باخبر شديم كه به مناسبت حوادث خرداد عصر شعري برگزار خواهد شد. صبح تشييع جنازه‌ي دوست داستان نويسمان سفرعلي بحريني را پشت سر گذاشتيم.
سوگواره‌ي شعر «امام آينه‌ها» به مناسبت نوزدهمين سالگرد ارتحال رهبر فقيد انقلاب اعلام شد. اين همان برنامه‌اي است كه سال 84 با عنوان «معراج» در بخش كمالان شهر فاضل‌آباد با حضور گسترده‌ي شاعران استان انجام شد و استقبال گسترده‌اي مردمي‌نيز از آن به عمل آمد.
اما متأسفانه با تمام زحماتي كه سيدمهدي جليلي (كارمند ارشاد و گرداننده انتصابي انجمن شعر تالار) به دوش كشيد و نيز تسلط و اجراي خوب آقاي جعفر رودسرابي (مجري مراسم) برنامه با استقبال عمومي‌روبه‌رو نشد.
مراسم به پيشنهاد اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي‌و با حمايت و نظارت معاونت فرهنگي اداره كل آقاي ثبوتي با شركت 15 شاعر از شهرهاي گرگان، مينودشت، گنبد، علي‌آبادكتول و بندرتركمن انجام گرفت كه جمع حاضرين با اعضاي اجرايي و مسئولين بيست و چهار نفر بيشتر نبودند. درواقع پانزده شاعر و يك مسئول و دو نيروي اجرايي، شش نفر تماشاچي داشت و اين در حالي است كه در گذشته بيش از پنجاه نفر در جلسات انجمن شعر و ادب تالار شركت مي‌كردند و هم‌اكنون جلسات نقد ماهيانه كتاب شوراي شهر قريب يكصد نفر با همه مشكلات و كمبودها شركت مي‌نمايند.
اين مراسم كه به گفته‌ي يكي از شاعران مهمان بدون پذيرايي از همين تعداد حاضر به، با چند كتاب به عنوان هديه در حالي به پايان رسيد كه اين مراسم استاني بيشتر شاعرانش از شرق استان بودند و از خود گرگان مورد استقبال قرار نگرفت.
اگرچه تبليغات ضعيف و عدم اطلاع‌رساني به موقع را از عوامل خلوتي مراسم عنوان كرده‌اند ولي عامل اصلي اين سردي مجلس، پايان يافتن دوره شوراي شعر گرگان و عدم انتخابات قانوني بعد از سه سال و نيز به دست گرفتن انجمن توسط شوراي انتصابي مي‌باشد.
انجمن شعر و ادب تالار كه بالغ بر بيست سال سابقه فعاليت دارد و به دست بزرگاني چون استادحبيب قليشلي راه افتاده است هرگز در اين دوران چند ساله بدون شورا و انتخابات نبوده است و اين اولين بار است كه در دولتي قريب سه سال بدون انتخابات سر بر بالش خواب نهاده است.
جالب اينجاست كه انجمن شعر و ادب تالار اواخر دولت اصلاحات به ثبت قانوني به عنوان موسسه‌اي فرهنگي رسيده است ولي اعضاي قانوني آن بدون همكاري اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي‌امكان اجراي انتخابات آزاد را ندارند. همانطور كه دو سال پيش نيز قول انتخابات از طرف مسئولين ارشاد داده شد، در اين مراسم هم معاونت فرهنگي آقاي ثبوتي قول انتخابات را دادند و در جواب سئوال ما براي لزوم انتخابات گفتند: «انشاءالله انتخابات انجام خواهد شد.»

 گشتي در شعرهاي ميثم رياحي شمال شعر 

ابتدای صفحه

- علي مسعود هزارجريبي
گشتي در شعرهاي ميثم رياحي شاعر جوان و شمالي كه در مجاورت و محاكات با دريا به شمال شعر تقرب ورزيده برآيند نوع نگاهي است كه شاعر به پديده ها مي‌افكند و تِم متن و موتيف شعرها در سيكلي طبيعي انتخاب مي‌شود انتخابي كه عمدتا چندان قصد و آگاهي شاعر و مؤلف در آن دخيل نبوده بلكه بيشتر مشهودات دروني و بيروني تبديل به فرآيندي از تجربه شعري مي‌گردند و در ناگهاني به انتخاب مي‌رسند. مانند اين اتّصاف و نشان پذيري ها كه در برخي از پاره ها به ناگهان ماهيتي نزديك به آذرخش مي‌يابند:
( دريا را / به سطل زباله انداخته اند ) – ( و زيباترين سقوط را / شاخسار پشيماني شن و آفتاب )
1ـ ( دير بجنبي / كلاغ هم / باران مي‌شود ) – ( وقتم را / با دريا / تنظيم مي‌كنم )
2ـ ( قند دريا را / در دلم آب مي‌كنم ) – ( اين لكه هاي ماه را / دريا نمي‌شويد )
ـ ( پدرم درخت / و در ميدان شهر / دريا / به لكنت افتاده اند )
موتيف دريا با تصرفي كه شاعر در كاركرد هاي معنايي و صورتي بدان اهتمام مي‌ورزد، ورزهاي حوزه هاي عيني است كه در پروسه هاي تكويني دروني شده تا در موقعيت هاي ذهني خلق عناصر فرا متني شعر را موجب گردند.
ريخت قطعات و بافتارهاي دروني و بيروني و حس هاي همراه بازگو كننده ي آنياتي است كه شاعر در تمايل به مدرن متني ترديد ندارد و درحد تجربه و ممارست و حدود ميدان هاي ذهني خويش موفق است: ( ستاره را روي ميز / خاموش ) – ( چقدر سفيد / با زمين نشسته ام ) – ( و من از شب / شير نوشيدم / از خاطرات يك گوزن ) – ( خميازه هايي / كه بوسه بر پيشاني انگشت مي‌زنند ) – ( و ماهي هاي قرمز / از چشمانم كوچ مي‌كنند ) – ( پيراهنم كه از سيب مي‌رقصد / در كف تو بود ) – ( در چشمانم / چاه مي‌كنند ) – ( هنوز از انگشت هايت مي‌ريزم ).
در برخي موارد اصرار نسبي شاعر در توضيح متن را كند مي‌كند. مانند برخي از سطر هاي شعر " دختر بهار ": ( آرام باش / و از دست هايم ببار ) – ( با چشم هايم / تا شانه ي آسمان ببار ) و برخي از عرض ها بي اتفاق و بي تصرف اند مانند: ( كه گونه هايمان سرخ شود از سيلي ) يا تركيب مفهومي‌و كلي گرا " جهان شريف زخم ها " كه اين موارد براي ذهن پوياي شاعر كه وجه هاي مدرن و متفاوت در شعر جلوه مي‌دهد حيف است.
و يا " مادرم / هر كار كرد / نتوانست / زن باشد "
استقلال يكي از ويژگي هاي كار شاعر است بطور عمده و مشخص تحت تاثير محسوس شاعران ديگر نمي‌باشد و اين خلاقيت هاي تكنيكي و ابداعات فرمي‌و تويه هاي ساختي شعر ها را مميز و برجسته مي‌كند. استفاده از امكانات و ظرفيت هاي زباني كاملا در متن مشهود است اگر چه در وجه زبان شعر شاعر مي‌تواند هنجارگريزتر و بي محابا تر از زبان معيار فاصله گيرد و هنجار شكني و عنصر تعليق را بيشتر با رويكرد هاي زباني درهم و تنيده كند.
نوع نگاه شاعر كه اشاره شد نوعي است از فراگير و گاهي فرا متن كه متن را اين نگاه در پي خود مي‌كشاند و مي‌نشاند و بعد بي قرار مي‌نمايد. اين نگاه بسياري از پديده ها را نشان مي‌دهد و به تماشا مي‌كشاند و با تمسك به بيان وصفي زاويه هاي وجودي اشيا ء و كلمات و پديده ها را به معناهاي آن سويي كه دركي متفاوت و ديگر را الزام مي‌بخشند پرتاپ مي‌كند.
نگاه كنيد ريز بيني و جزء نگري هاي شاعر كه چگونه متن را مألوف و هم بسته در ساختار و پيكره مي‌نشاند و چفت مي‌كند و در واقع نوعي هستي كه از نگاه و ذهن نشأت گرفته و طبيعت متن را به ناگهان فرا مي‌گيرد. جهد بر آنستكه چيزي از سلسله اين نگاه جا نيفتد كه اين نگاه خود جاي جا را به صراحت اعلام مي‌نمايد: ( در انزواي قوطي كبريت ) – ( خواب خرگوش هم / شاهپرك نداشت )
_ ( منقار نا تمام قناري ) – ( دلم هنوز / لك مي‌زند / به برهنگي پاي كركس ها ) – ( التماس زنبق ها ).
براي آنكه با دلبستگي ها و اعتناي شاعر جوان نسبت به كمپوزيسيون قطعه و قاب هاي دروني و بيروني و متن بيشتر همراه شويم سرانجام اين نوشته را با شعري از ايشان سرنوشت مي‌دهيم:
ساعت / شش و پنج دقيقه / زن / بوي روزنامه دارد / مرد / دور از چشم باران / در دود سيگار
/ محو مي‌شود هفت / ناتمام ماند در دنيا
 نگاهي به كتاب شکل ِخودم را از ياد برده‌ام 

ابتدای صفحه

-
شايد اگر تمايل به گزارشي دقيق‌تر داشتم، ياي پس از مصالحه را برمي‌داشتم چون پيش از نبرد، سنّت ِمصالحه نداريم که ! مي‌شد: مصالحه، پيش از نبرد. امّا اين ياي ميان آمده مي‌خواهد وعده به آتي بدهد لابد به روال ِساير ِمشوّق‌ها وقتي نگاه هم وجه‌المصالحه شود.
چه خوب که توي اين کتاب مي‌توان تدريجي را ديد در عزيمت. من حافظه‌اي از شعر محسن کريمي‌و خودش دارم و از آن مجموعه‌اش ( دختر ِدوست ِمن باران ) و شعرهاي پيش‌تر که بيشتر پيشنهادهاي آن وقت‌هاي شعرگفتار را پي مي‌گرفت با آن نازبان‌آوري‌هاي مشروط به صميميّت که چون نيستند جلوي چشم‌مان همين قدر خبر را داشته باشيم از من و بگذريم.
محسن کريمي‌در اين کتاب ( شکل ِخودم را از ياد برده‌ام ) سطرپرداز نيست و به قول نوقدما پي عرض‌هاي زيبا. نگاهي به طول ِآن نوقدما هم ندارد ؛ چه در تکوين و چه حکايت. از طرفي نيز ميان ِگسست‌بازان و براندازان ِمحفظه‌هاي معنا و ملحقّاتش هم بي‌جا اگر نباشد، فراهم ِکارزار هم نيست. بي‌رودربايستي بنويسم بيشتر اين شعرها تريبوني‌ست و فست‌فودي بارآمده و نظرانداز به مخاطب ِنه چندان جمع‌حواس ِنشسته روبرو و دوروبر و بيشتر: براي آن مخاطب و با آن اين‌طوري مي‌شوند. امّا: بعد که نوبت کتابت و ارائه‌ي کتاب مي‌شود فکري هم که به حال نوشتار مي‌شود، جوري دير است. همين است شايد که تقلّاهاي کانکريت‌سازي را اين‌قدر فقيرتر از شفاهيّت ِسطور کرده سواي فقر ِمن ِايراني در ديدن. اصلاً سواي ديدار، آن‌چه اخلال در گفت‌گو هم مي‌کند اغلب بعدها ملحق شده به آن ( شعر ) حتّي اگر قبلش بوده باشد. اين جنبه‌ي حضور ِحيّ و حاضر ِمخاطب ِجوان عام ( جوان ِرونده به محفل ِادبي ) لااقل يک امکان را موجب شده: « توليد اين‌طور شعر » و امکاناتي را شايد کم‌احتمال کرده ( گستره‌ي احتمال ِمخاطب ) ولي مهم‌تر و مهم‌تر و مهم‌تر اين است: آيا اين شعرها در اين شکل ِکتاب‌شده هم توان ِنشانه‌روي ِآن طيف و گروه مخاطب را دارد ؛ آن طيف و گروه که محسن با نمونه‌هاي حيّ و حاضرشان سر و کار داشت ؟
در ادامه: وقتي آن گروه ِمخاطب را بخواهي داشته باشي، جا بسيار باز براي کنايه‌پردازي مي‌شود ؛ کنايه به صرف ِکنايه، البتّه نه آن‌قدر که شبش هم سياه شود ؛ کنايه‌ي معطوف به تابو ( و دو تابوي اصل ِکاري: « جنسي » و « سياسي » ) شعرهاي آقا محسن البتّه کنايه‌ها را بيشتر در حدّ لزوم استخدام مي‌کنند و جهت هيجان لازمه و در بندشان نمي‌مانند. يعني نه مصادره‌شان مي‌شوند نه مي‌کنند. کارهاي ديگر مي‌کنند.
انگار چيزي در بيشتر شعرها مي‌خواهد بالانسي بين عاشقانه‌نگاري و شوخ‌طبعي برقرار کند. به ندرت شعرهاي محسن خان فارغ‌اند از اين حال‌وهوا و آنجاها که تحرّک و توان ِشعرها براي من بيشتر هستند، عاشقانه‌نگاري‌ها را مي‌توانم سادومازوخيستي هم ببينم و شوخ‌طبعي‌ها را ( چکار داري ؟ ) گروتسک‌سان آن‌طور که هم خنده باشد و هم خيال و هم ويران‌آبادي. چيز ديگري که در شعرها مي‌پسندم اين است که به سهو يا عمد اشياء جان‌دار و بي‌جان صرف ِسوژگي نمي‌شوند. کمي‌مثل ِقصّه‌هاي پريان کمي‌خودشانند. عادت کرده‌ايم سوژه را ربط به معنا دهيم. ربط به خيالش هم مي‌شود داد. اشياء نيامده‌اند خيالي را تناور کنند و برپاکننده‌ي جهاني باشند از اين خيالات. اشياء ( به سهو يا عمد ) حتّي مصرف ِعبارات نمي‌شوند. شايد عبارات نخواهند يا نتوانند. حالا که رسيديم اينجا مي‌نويسم که مثلاً اين همه ارسال‌المثل را مي‌توانم براي اين شعرها بدانم همان‌طور که نمي‌دانم في‌المثل فعلي که به کامل کردن گزاره نيامده آن را چه مي‌کند يا آيا هر جا فعلي تعدّي به شيء کرد، بايد به شرط ِاسم معني باشد ؟ و از اين قبيل...
يک مثال از گفتن: شعرهاي محسن کريمي‌با اين درلحظه‌‌گي و بي‌واسطه‌گي براي گفتن، چرا تن به توانش‌هاي گفتار نمي‌دهند ؟ امّا مثال ( ص52س6 ): « کمي‌صبر کن ! » نه لختي درنگ مي‌کند و نه يکّم صبر ! اين اديبانه‌نويسي مسبوق به سابقه‌ست در تاريخ ادبيّات ِما و حتّي در گفتار ِرسمي‌شده‌مان. مثلاً اگر بگوييم « برنمي‌تابم » چيزي مهم گفته‌ايم و اگر « خوشم نمياد » بگوييم نامهم. جهت ِسلامت اموات خاک بر سر ِتلويزيون. اين حسّاسيّت نداشتن است به واژه و عبارت ؛ ميميک‌زدايي‌ست از چهره، نچرخيدن ِحرف در دهان‌مان. شکر ِايزد ِمنّان که شعر ِمحسن کريمي‌اين‌طوري نيست. برحذر هم نيست البتّه از اين هنجار. چون بايد بروم کارت‌هاي دعوت را پخش کنم، بعد مي‌آيم و از قطعه‌هايي که دوست دارم چندتا مي‌گذارم اينجا:
موهايم / تک / تک / پشت چراغ‌ قرمز مي‌ريزند + دستم به پاي سگ ِپشت ِديوار نمي‌رسد / دستي پشت ِدر نيست / براي خزيدن به اين ور مرز / [ ورود ِآقا اکيدن ممنوع ] + يالله / لولو – لو رفت / ولو شد – در ولايت ِمعشوقه‌ي ديگري + جنگ تمام شد / و خواهرم گونه‌هايش را با سيب سرخ مي‌کند + فال مي‌شوم – ته فنجان / به شکل فيلي بدون عاج + يک مشت باران از آسمان کم شد / خزر اصلن لاغر نشد + دل ِمحدّثه / آب / آب / آب شد / شکست + تنم چکه مي‌کند – نفت – نفت – نفت / انقلاب مرغابي در پيش است / از کفش ِملّي گذشتيم / قيمت ِيک جفت پا چقدر است ؟
باز هم هست. چند چيز که توجّه به اين عرض‌ها را برمي‌انگيزد يکي نوع مواجهه‌ي شگفتي‌زده‌ي شاعر با زبان و مصالح شاعري‌ست، يکي عصبيّتي‌ست که نمي‌گذارد شوخ‌طبعي‌ها صرف ِمطايبه بمانند يا آن عاشقانگي‌ها ننه‌من‌غريبانه، يکي ديگر که مخصوصاً در شعرهاي کوتاه بهتر ديده مي‌شود نوعي از خيال است که به انباشتگي نمي‌رود ؛ ديدني‌ست که منتزع نمي‌شود تا به آن جهان خاص برسد ؛ دودويي ِانضمامي‌انتزاعي اينجا جولان نمي‌دهد. يعني در کار محسن مانند بسياري از اين زمانه فنّ شاعري بيشتر به اخلال در نظم ِمستقر مي‌آيد تا في‌المثل فراروي و مُثُل و امثالهم ؛ چه باک که اين‌ها با چند وازه‌آرايي و مراعات نظير و... حاصل شده باشند. زبان بدون اين ترفندها هم جنبه‌ي ور رفتن دارد. برگردم به آن ياي اوّل: در کتاب که پيش مي‌رفتم محسن را مي‌ديدم که به مصالحه با اقتضائات ِشاعري نزديک مي‌شود بي اين که اصلاً عَلَم جدالي هم برافراخته باشد و اين مي‌شد عنوان منهاي يا. امّا آن اواخر نگاه جرأت ِعبور از صناعت يافته، يااندازم مي‌کند ( راست و دروغش با شما ). اين آخر باز مي‌نويسم که اگر محسن تصميمي‌براي طيف ِمخاطبش گرفته ( في‌نفسه بد انتخابي نيست ) شايد بهتر باشد بنشيند به صغري کبري تا تکليفش روشن با من ِمصرف‌کننده شود. ممنون از همه ؛ ممنون.

 داستان ميو ميو... ميو ميو 

ابتدای صفحه

- علي دباغيان نظامي‌ -خرداد 85
اگر نخواهم گوش بدهم مي‌ميري
صدايت مي‌رود وگم مي‌شود.مي‌رود به تاريکي‌ها.مي‌افتد در دالان پيچ در پيچ. بعد نابود مي‌شود
ـ صدايش کنم و بشنوم.
نه بگذار بخوابد. بگذار من بروم و او در خواب باشد.
صدا گم شد. حالا سال‌هاست که نمي‌شنوم‌اش. ديگر حتا فرق نمي‌کند زنده باشد يا مرده و مرد با دست زمخت مرا روي برانکار مي‌اندازد. او چه مي‌داند آي سي يو چيست؟ او بوي ترياک مي‌دهد و فکر مي‌کند روي هم رفته مرد خوبي است. و آنها هنوز مي‌پرسند: اين شوهرت است ؟
در نگاه آنها چيست ؟ و چرا در نگاهشان وقتي که از من سوال مي‌کنند، همه‌ي شيطان‌ها جمع مي‌شوند ؟ چه قدر دلم مي‌خواهد شکم‌اش را پاره کنم زنکه‌ي مزخرف را:
ـ شوهر چندمشه ؟
و مرد‌م چه مي‌داند که زن بودن چيست و چه قدر زن دلش مي‌خواهد خرخره‌ي اين همه عروسک بزک دوزک را بجود. اين همه "آدم " که پاي فشن آخر هفته نشسته‌اند و مدل دماغ بو کرده‌اند و آخ آخ من خر که چرا جوابشان را نداده‌ام اين مرغ ماشيني‌ها را.
ـ خوني نشي خانم...
اظطراب در صداي پرستار کش آمد:
ـ دکتر اومده؟ ها ؟ هنوز پيداش نکردين؟
پرستار بيدار است.پرستار خسته است. پرستار آمد. پرستار انژيوکت گذاشت. پرستار آمپول...پرستار...
« بخواب. اگه نخوابي پيشي مي‌آد.»
پيشي آمد و تو را برد و داداش گنده، خسته و مفلوک توي خيابان دنبال يک مردکه‌ي رذل مي‌گردد و مي‌خواهد شکمش را سفره کند. و داداش گنده را بردند انفرادي.
ـ داداشي ! کولم مي‌کني ؟ اسب من مي‌شي؟
داداش گنده اسب شد.
من کي بزرگ شدم؟ من کي زن شدم ؟ من کي رفتم توي پارک شهر ؟ من کي... ؟ و من کي مشکوک شدم و کي مرا بردند بيمارستان؟
ـ خاک به سرت بي‌حيا!
و مامان سکته زد
ـ با کي گرفتنش؟
و...داداش گنده يک روز توي خيابان پيدايش شد و اداي آدم ديوانه‌ها را درآورد:
ـ کشتمش. کشتم مرتيکه‌ي نامرد را...
و هي خنديد و هي بلند خنديد
ـ داداش ! داداش! منو شناختي ؟ها ؟
ـ کشتم شپش شپش کش شش پا را...کشتم شپش شپش کش شش...و از نفس افتاد و رفت.
مردم مي‌پرسد:
ـ هيچ وقت به من چيزي نگفت. بيچاره بود خواستم آبرويش حفظ بماند. حرف نمي‌زد اصلا. حالا خوب مي‌شود ؟
اتاق خالي خالي است. اتاق از جواب خالي است و مرد در دور دست اتاق گم مي‌شود و پرستار در ضربان دنبال چيزي مي‌گردد.
اگر صدايش نيايد مرده. پرستار با گوشي‌اش وا مي‌رود.
ـ خيلي سعي کردم. نشد. خودش کرد.
مردم زانو زد.
و هيچ کس حرفي نمي‌زد. و هيچ کس نمي‌خواست گوش کند و من مردم و پيشي آمد و مرا برد و مرا برد پيش بچه‌ام که کنار کوچه مرده بود و هيچ کس نخواست به گريه‌اش گوش کند و مادرش رفته بود و بچه‌ي يکي ديگه بود و بچه‌ي خياباني بود و... و از بس گريه کرديم آخرش پيشي آمد وما را برد.../


 براي سفر بحريني 

ابتدای صفحه

- پرويز كريمي
رد پاي پلنگ

تاريخ
كشتارگاه مجنوني‌ست،
تاريخ
كشتارگاه معجوني‌ست؛
معجوني از خشك و تر و شيرين و زهرآلود
خواندن
و از بر كردن يك سطر شعر ناب
همپايه‌ي نوشيدن جامي‌شراب باستاني‌ست،
سُكر آور و جذاب و مستي‌بخش!
و مثل شهد جاوداني‌ـ
شيرين و هستي‌بخش!
و شعر تاريخي‌ـ
معجوني از خشك و تر و شيرين و زهرآلود؛
ـ اين سطر، عطر مستي ميخانه را دارد،
آن سطر، مثل جام زهر شوكران است،
اين رود، از سرچشمه‌هاي كينه مي‌آيد،
آن نهر، از سمت بلندي‌هاي سبز عشق
اين سرخ سرخ سرخ،
آن سبز سبز سبز
اين دره، بوي لعنت و نامردمي‌دارد،
آن كوه را، سرچشمه‌هاي مهر پوشانده.
بيدار بايد بود!
هشيار بايد بود!

آوازه‌خوان، آواز سر مي‌داد.
و سوگواران گريه مي‌كردند؛
خون تو را، جادوگران در شيشه مي‌كردند،
كام تو را، سوداگران از سم مياكندند.
فرياد تو، اما پيام روزگاران بود،
شعر تو، شيپور خروج هوشياران بود.

بند و بساطت را بگير، از خانه هجرت كن!
گل‌هاي غفلت را بگير، از كينه پرپر كن!
فانوس عقلت را، چراغ سبز معبر كن!
مژگان چشم خسته‌ات را، مثل خنجر كن!
بشكن تمام محتوي‌ها و مضامين را!
پيچ و خم تمثيل‌ها و قافيه‌ها را،
مانند سنگر كن!
فسناله‌ها را، از لب خود آب و جارو كن!
برف لجن پوشيده را
از بام، پارو كن!
آئينه‌ي انديشه را
جام سكندر كن!
باروبر اين ريشه را، خضر پيمبر كن!
شعري كه خواندم بيخ گوشت
خوب، از بر كن!
آلاله را، جاي گل خرزهره بنشان!
آيينه را بگذار، جاي شيشه‌هاي خون!
لبخند ديو خدعه را،
اشك قلندر كن!
بي‌ترس و بي‌پروا، بزن حرف دلت را!
برفاب كن با شعله‌ي اسطوره‌ها،
برف دلت را!
اين بمب اگر در شهر ديوان منفجر گردد
از قصر آزادي
تا دخمه‌ي زنجيرها را شعر مي‌پوشد
اين بانگ اگز از گنبد گلدسته‌ها باشد
از مرز بي‌حرفي،
تا سرحد فريادها را مي‌خروشاند.
بيدار بايد بود!
از خواب برخيز!

اين قرن، قرن لعنتي‌هاست!
اين شهر، شهر غربتي‌هاست!
اين خاك، بوي تربت نامردمان دارد!
اين دشت، دشت لاله‌هاي كشته در خون است!
اين جمع، گوش غيبي نامحرمان دارد!
اين رود، از سرچشمه‌هاي كينه مي‌آيد،
اين جبهه خوف حمله‌هاي بي‌امان دارد!
و
اين صداهائي كه از سمت شقايق‌زارهاي كهنه مي‌آيد
آواز آن پاليز با ناني‌ست
كه جانشان را، در ره آزادي زنجيريان شهر شب دادند
و
روح پاك لاله رخساران زيبائي‌ست
كه خونشان، مقهور خون‌آشامي‌رجاله‌گاني شد
كه در لباس معدلت بيداد مي‌كردند.

شعرت، تمام دشت‌ها را، آبياري كرد
بانگت تمام نعره‌ها را، از نفس انداخت.
منصوروار از انتهامان نعره سر داديم
مثل پلنگ زخمناك از خشم غريديم.
از خون ما، دشت شهادت آبياري شد.
در خون ما، صبح سعادت، تخم‌كاري شد.
رخسار تو، سبزينه‌ي برگ بهاران شد!
هوشياري تو، خون سبز سبزه‌زاران شد!
فرياد سبزت، زير سقف آسمان پيچيد
پيغام سرخت، مثل اشك سربه‌داران شد!

شيري ميان بيشه‌ي نامردمي‌ها،
از خشم مي‌غريد
شعري ميان عطسه‌ي باروت
مي‌رقصيد
چيزي ميان حوض وجدان‌ها
شنا مي‌كرد.
دزدي ميان هرزه‌گي‌هاي اداهايش
از ترس مي‌لرزيد،
خرسي ميان خرمگس‌ها عرعر مي‌كرد،
پروانه‌اي بي‌بال،
از عمق وحشتناك شب، فرياد مي‌زد؛
بال!!!!
زخمي‌ميان لخته‌گي‌هاي عفونت‌ها
سر، باز مي‌كرد.
و شاعري در انتهاي خسته‌گي‌هايش
سمت اطاق خواب خود
پرواز
مي‌كرد.
خرداد 87‌ ـ گرگان‌ـ پرويز كريمي
 شعر 

ابتدای صفحه

-


پر از ملالم بي ترديد،
بارها ديوانگان اين شهر را شمرده‌ام
هميشه يک نفر کم مي‌آيد
علي کاظمي
http://www.rahagard3.blogfa.com



از اندوه‌هاي جهان تنها يكي را مي‌شناسم.
از شادي‌هايش نيز
آن را كه به انسان شبيه‌تر است
درختان هميشه برهنه بوده‌اند
ما بهار را درست نفهميديم
« شبنم آذر »



هوم بزي
http://www.ravand.iranblog.com
به آرامي‌و مستحيلِ در رنگ
پيشاپيش از اندازه صورتِ در خودش ريخت
راوي خودش را قدميد به جلوترِ صورتِ شاهزاده‌يِ ايراني
تعلق‌پذيرِ روايت و روند جمعِ قهوه مي‌خورند در خانه
به که بمانيم " انگشت انگشت " وُ رفتيم
خاطره‌ي ملي را
رهيافتِ به خطِ اين ميز
حنجره‌ي "اين"

از ريخت
تبسم ياد وُ در ما نبود " اين "
به سخره
صفحه‌ي مسطح در سطح و ريدِ اشک
با به از رد و گُذار

رفتار شيِ در روبرو در ادامه‌ي خيابان است
و باد
ايمانِ تشييع با جنازه است که بايدست و همه فهميديم
ما به التفاوت


اين تکه از دريايِ متن مالِ من است
ماضي:
من يک آينه هستم و ديوار
بعدن هم هستم با خودم
و " نه "
شُد و پاييز بود و همه چيز
ريزش واژه بر آب
ط ن ي ن
غلط انداز وُ خاصيتِ سطرِ جهان بر کاغذ و موسيقي وُ در ما —
رفتار لمس
مشقِ خطوط:
بچه گربه مي‌دويد و دويد تا جايي که ديدم
و کليد آبي گُم شد
بي‌واسطه از خورشيد و بيهوده‌گي
غروبِ خورشيد.

13 آذر 86
عصرِ سه شنبه 4:45 دقيقه

برنامه نویس : ایمان قاسمپور
Copyright© 2005 by Iman Ghasempour